تبليغاتX
اگـه همصدام بودي
اگـه همصدام بودي
مست
سلام

من امشب مثل هر شب مست مستـــم ساقیا دستم بگیر

وای که حال خوشی داره این مستی

2 نوشته شده در  85/10/13ساعت   توسط اسي  | 

مست
مست و پاتیل هستم

خدایا این حال مستی رو از ما نگیر بدون او باید هم فقط بنوشم

دوست دارم اینقدر مست بشم تا بمیرم

بدون پانتا من هیچم کمکم کنید دوستــــــــــــــــان

2 نوشته شده در  85/10/01ساعت   توسط اسي  | 

رئیس جمهـور

در باب نامه محمود نورالدین ( رئیس جمهور خودمان ) به جورج کله خـر ( رئیس جمهور آمریکا ) که به مانند یک مصلح جهانی مطرح شده بود تجزیه و تحلیل های ضد و نقیض فراوان است  ، اما آنچه مهم است اینست که تمام مواردی که در نامه ذکر شده بود صد درجه بدترش در جمهوری اسلامی وجود دارد .

این دیگه از اون فتح الفتوحاتی بود که فقط محمود نورالدین قادر بود انجام دهد ، ای کاش یکی پیدا میشد می گفت مرد نازنین این چـه نامه ای بود که نوشتی میخواستی خودت رو مفتضح کنی ؟

حرفهایت درست ولی چرا از کشوری که خود رئیس قوه مجریه اش هستی شروع نمی کنی ؟

 

روز پنجشنبه تصادف کردم

اون هم با کی با یک قاضی کله گندۀ حزب الهی ... مقصر او بود ... البته ماشین من زیاد خسارت ندید پرشیای آقای قاضی خیلی داغون شد

دلم یه جورهائـی خنک شد ، خیلی آدم کله گنده ای بود وقتی تلفن زد ده تا افسر و لباس شخصی و اطلاعاتی دورش رو گرفتند ، گفتم الانه که افسر منـو مقصر تشخیص بده ولی خوب اینجوری نشد

دیروز و امروز هم درگیر بیمه بودم ، شوهر خواهرم میگه با او طرح دوستی بریز بدردت میخوره ، چه کاری دارم که بدردم بخوره ، عطایش را به لقایش بخشیدم ، تازه او کجا و من کجا ؟؟؟؟؟

فقط یک وجب جای مهر رو پیشانی اش بود ، حالا من مست و خراباتی چه دوستی با این جناب قاضی دارم ؟

 

وقتی اقبال نیست کسی هم که باهاش تصادف می کنی قاضی شرع ار آب درمیاد  

 

 

 

2 نوشته شده در  85/03/07ساعت   توسط اسي  | 

وبگردی ... شبگردی
 

سلام عزیزان مهربان

متاسفم که دیر به دیر آپ می کنم گرفتاریهای روزمره تمام رندگی من را گرفته و شبها هم اکثرا گیلاسی میزنم و میخوابـم ، زندگی برایم جز تکرار مکررات چیزی نیست ، از همه چیز خسته شده ام حتی از خودم ...

اوضاع و احوال سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کشور هم که کما فی السابق خراب اندر خراب است

قرار بود سفری هوائی داشته باشم به کرمان ولی صرف نظر کردم با این بگیر و ببندها و این عدم امنیت کجا میشود رفت ؟ همین پایتخت بمانیم بهتر است !   !   !

دل و دماغ نوشتن هم ندارم پس بهتره که ننویسم و فقط خواننده باشم

                                             شب همگی بـــه خیـــر

 

راستی یک وبلاگ قشنگ سر زدم از پنجشنبه تا پنجشنبه

خیلی پسندیدم شما هم سری بزنید حتما خوشتان میآد

 

2 نوشته شده در  85/02/29ساعت   توسط اسي  | 

مست

امشب شب مهتابه عزیزم رو میخوام

عزیزم اگر خوابه حبیـــبم رو میخوام

 

سارای عزیز یک آدم بدبختر از خودم پیدا کردم

میدونی چرا ؟

چون تو منو دوست داری که خودم مست ، خـراب و عاشقم

فقط میتونم بگم متاسفم برات همین و همین

 

امشب خیلی خـرابم بیشتر از هر شب دیگه ای

بیــاد او خوردم

بیاد او مستـــی گزیده ام

خوب من اینم دیگه ، حتی چشمهام درست نمی بینه !

 

ای عشق عزیز هر چه هستی من بنده درگاه تو هستم

2 نوشته شده در  85/02/23ساعت   توسط اسي  | 

آمدم

سلام دوستان ببخشید مدتی نبودم ممنون از همه کسانی که بیادم بودند البته این اواخر کسی به یاد من نبود

سفری رفتم لندن بعدش هم درگیر یک پروژه بزرگ بودم اینه که وقت نکردم سری به وبلاگ بزنم راستش رو بخواهید تا حدودی هم پشیمانم از راه اندازی وبلاگ ، آخه وبلاگ مال جوانهاست ، مال کسانی که یک دنیا شر و شورند

نه من که تو کار خودم موندم

اوضاع و احوال مملکت هم که کمافی سابق همان جوره ، خوب دیگه کاریش نمیشه کرد باید ساخت مثل خیلی چیزهای دیگه که باهاش ساختیم ، بقولی کار ما سوختن و ساختنــه

 

ترک ستم پرست من ترک جفـا نمیکند

                                                     عهد به سر نمی برد وعـده وفا نمیکند

 

                                                     

2 نوشته شده در  84/12/02ساعت   توسط اسي  | 

شب قدر

اوضاع بسیار بـدی بر اقتصاد ایران حاکم شده و این بی ثباتی و رکود برخلاف آنچه متصور است فشارهای زیادی بر طبقات محروم وارد می کند ، دوست ندارم وارد سیاست بشوم ، یعنی دل و دماغش رو ندارم ... تیـم ریاست جمهوری با سیاست اقتصادی غلط توقعات مردم را بالا برده و سرمایه ها را از کشور فراری داده است نمی دانم کدام اقتصاد دان این روش را برای دولت احمدی نژاد نوشت ، اما میدانم که این اشتباه محض بود و اگر چنیـن ادامه دهند کشور با یک بحران اقتصادی دست به گریبان می شود که هیچ راهکاری ندارد ، از ما گفتن و از آنها نشنیـدن .....  

روز چهارشنبه رفتم سفارت انگلیس برای گرفتن ویزا با اینکه فصل سفرهای توریستی نیست و خلوت بودن بیرون سفارت مرا خرسند کرد که نباید مدت زیادی در انتظار باشم ، داخل که شدم دیدم حدود 50 نفری در نوبت هستند ، نمیدانم مردم تو این فصل سرما برای چـه میخواهند بروند انگلیس ؟

یکی مثل من کار اداری دارم و مامور شرکت هستم ، ولی بقیه خـدا میدونه برای چه میروند ؟؟؟؟؟

اصلا حال و حوصله درست و حسابـی ندارم ، بقول بهـار زیبا باید بگم چه وقت حال و حوصله دارم !!!!

خوب اجازه بدین برم کمی اخبار بخونم البته اکثر سایت ها که فیلتـر هستند پس عجله کنم تا بقیه اش فیلتر نشده برم

شب همگی تان بخیر

شب قـدر است دعا کنیـد ، توبه کنیـد و حاجت بگیرید ... گـرچه من که حاجت نگرفتم ولی امیدوارم شما بگیـرید ... شاید من قلبـم پاک نبوده وگرنه می گویند همه حاجت روا میشوند

 

 

 

2 نوشته شده در  84/07/30ساعت   توسط اسي  | 

روزهای کسالت بار زندگـــی در گذر است

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

                                                  آنچه جان کند تنـم عمر حسابش کردم

                                                 

حتی دل و دماغی برای نوشتن هم ندارم چقدر دلتنگی سخت و کشنده است امروز به قدری حواسم پرت بود که نزدیک بود بزنم به یک بچه مدرسه ای .... شاید هم بخاطر همین تا حـالا خوابم نمی بره و کلاف سردرگم هستم

باید حواسم را جمع کنم ... شما هم مراقب باشید .... زمان شروع و تعطیلی مدارس به هیچ عنوان تند رانندگی نکنید ... یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانـی ست

2 نوشته شده در  84/07/27ساعت   توسط اسي  | 

شبی دیگـر

پیـکـی ریخته ام و می نوشم

تا از یاد ببرم همه چیز را ....

عشق را ... دلتنگـی را ... غصه را .... او  را ....

همکارم امروز صبح می گفت کمی هم به فکر مردم باش که با سیلـی صورت خود را سرخ نگه میدارند ، تو بندة ناشکری هستی  

ولـی مگر من مسئول مردم هستم ، من خیلی هنـر کنم کلاه خودم را نگه میدارم تا بـاد نبرد

 

 

طـی شد ایام جوانی از بنـاگوش سفید                      شب شود کوتاه چون صبح از دوجانب سرزند

روزگار ما هم رفت ، جوانی جای خودش رو به پیـری داد

وفقط میشه  گفت :

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش               که تا یکدم بیاسایم زدنیا و شروشورش

 

 

من و خـدا دیرگاهی است که با هم قهریم

دوستش دارم او هم دوستم داره

اما این چیزی رو عوض نمی کنه ... قـهر ما به جای خودش باقیست

 

 

 

2 نوشته شده در  84/07/23ساعت   توسط اسي  | 

سـفر بودم

برای یک سفر کاری رفته بودم دوبـی

همه ی مردم دنیا بیش از ما در رفاه هستند ، دلم به حال هموطنانم می سوزه

شاید اگه سلسله پهلوی سرنگون نشده بود ما هم در زمره کشورهای مترقی دنیا بودیـم

اما خوب نباید افسوس گذشته و نباید ها را بخوریم باید تلاش کنیم و ایران را که به حق دارای تمدن کهن و مردمانی لایق است به اوج تمدن و ترقی برسانیم  ، همین جزایر خودمان هیچ چیز از امارات کم ندارند فقط باید به آنها رسیدگـی شود

 

دل نیست کبوتر که چوبرخاست نشیند         از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیـم

                                    ___________________

چـه با من می تواند کـرد درد و داغ ناکـامی

                                                      که من دارالامانـی چون دل بی آرزو دارم

                                   ___________________

خوشا کسی که به خون جگر وضو سازد        به اشک سینه ی خود پاک از آرزو سازد

 

 

فقط اومدم که اعلام موجودیت کنم که از سفر برگشتم

امیدوارم روزهای بعد حرفهای قشنگی برای یکدیگر داشته باشیـم

 

                                                         

2 نوشته شده در  84/07/20ساعت   توسط اسي  | 

خورشید گرفتگی

               خورشیـد گرفتگـی

ایران می تواند در روز دوشنبه ظهر یازدهم مهـرماه شاهد رخداد خوشید گرفتگی باشد

هموطنان ما در استان های غربی کشور مدت زمان بیشتر و با وضوح بهتری شاهد این رخداد عظیم خواهند بـود ، این واقعه بین ساعت 12 تا 5/2 بعداظهر قابل رویـت است

خورشید گرفتگی از جمله پدیده های جالب و دیدنی است که تنها منطقه کوچکی از زمیـن را پوشش می دهد که این مسئله باعث شده توجه بیشتری به این جلوه ی زیبای خلقت معطوف شود

این فرصت را از دست ندهید و توجه داشته باشید که با چشم مسلح به این رخداد بنگردید

2 نوشته شده در  84/07/10ساعت   توسط اسي  | 

شبی دیگـر

سلام ، معمولا اولین کاری که می کنم خواندن سایت های خبری بطور اجمالی هست ، اما امشب تمام سایت ها فیلتر هستن و این جای تاسف و تعجب داره ، یعنی با فیلتـرینگ مردم از اخبار و جریاناتی که می گذره بیخبر می مونن ؟؟؟

این مملکت به قدر کافی بدبختی گریبانش رو گرفته دیگه تکنولوژی فیلتر کردن اخبار زیـادی است

ای کاش میشد زمان به عقب بر می گشت ....

شاید خیلی از اشتباهات خود را جبران می کردیم

دیروز یکی از دوستهام کتابی رو به من داد بنام شب عروسی من مشغول خواندن آن هستم کتاب جالبی است با اینکه زیاد وقت برای مطالعه ندارم اما اگه کتاب خوبی باشه و فرصتی دست بده ، استفاده می کنم

هر کسی تو این دنیـا یه سهمی داره

ولی سهم من و امثـال من که عشق رو سرلوحه ی همه چیز قرار دادیم چیـه ؟

عشق با سرانجام هم بالاخره عاقبتی داره ... اما عشق و دلدادگی پوچ به کجا ختم میشه ؟

به جنـون

از اینکه روزی دیـوانه شوم هراس دارم

 

در ازل پرتو حسنت زتجلـی دم زد          عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

2 نوشته شده در  84/07/08ساعت   توسط اسي  | 

اگــه ...

سلام می دونم زیادی عاشقم ... ولی به خدا دست خودم نیست

چندروز پیش یکی از همکارام یه دختر خانم خوشکل رو بهم معرفی کرد ، دختر دائیش بـود ، یه دختر 21 ساله که سال دوم رشته عکاسی بود

قد بلند ، چشم و ابرو مشکی و کلی هم شیک و پیک

خنده ام گرفته بود یه دختر بیست و یکساله به چه درد من می خوره ؟؟؟

جالب اینجاست که دختره که اسمش نوشین بود من رو پسندیده و هر روز همکارم می پرسه چی جواب بـدم

یکی می مـرد ز درد بی نوائی            یکی می گفت رفیق زردک می خواهی

نمی دونم چرا خبری از یاس نـو نیست

خدا کنه اتفاقی براش نیفتاده باشه ، من فقط با خوندن وبلاگ او آروم می گیرم

 

سعی می کنم خودم رو وقف کار کنم ... ولی خوب در بحران عجیبی به سر می برم

دوستانی که کامنت می گذارن خیلی کـم لطف تشریف دارن ولی باز هم ازشون ممنونم

 

راستی آهنگ های جدید گوگوش رو شنیدین

مانیفست

صدای قشنگی داره به نظر من هیچ کسی گوگوش نمیشه

 

کاش میشد اشک را تهـدید کرد                مدت لبخنـد را تمدید کـرد

 

ای کاش زمان به عقب برمی گشت

گرچه خیال نمی کنم به حال من فرقی داشت  ، من فقط به عدل خـداوند مشکوک هستم ، وگرنه چرا باید بین انسانها تا این حد تفاوت وجود داشته باشه  ؟

بعضی ها واقعا از زندگی لذت می برند

هفته پیش عروسی یکی از بستگانمان بود تو یه جمع دویست سیصد نفری هیچکس رو غیر از خودم افسرده و مغموم ندیدم

در محفل خود راه مده همچـو منی را                   کافسرده دل افسرده کند انجمنی را

هر کسی یه بخت و اقبالی داره ... گویا روزی که قرعه کشی بخت و اقبال بوده من غائب بودم

نمی دونم با نوشین چیکار کنم

حتی اگه تصمیم به ازدواج هم داشتم هیچوقت یه دختر جوان با تفاوت سنی زیاد را انتخاب نمی کردم

ای کاش دوستان محبت کردن رو کنار می گذاشتن ، چون واقـعا تحمل تنش های اینچنینی رو ندارم ، یه دختر خوب و جوان چرا باید به من دلبسته بشه ..... خودم احساس شرمندگی می کنم ... باید همین فردا بطور جدی به همکارم بگویم

که فکر مرا از سرش بیرون کند ... گرچه بیشتر از صد بار گفته ام

 

بر لوح مزارم بنویسیـد پس از مرگ

                                         ای وای ز محرومی دیدار و دگر هیچ

2 نوشته شده در  84/07/06ساعت   توسط اسي  | 

تابستان امسال

آرام دل مـرا بخوانیـد            بر مردم چشم من نشانید

آوازه عشق من شنیدید          اندازه حسن او بدانیــد

 

 

فقط خـدا میدونه که چقدر دوستش دارم و فقط خدا میدونه که هیچ چیز نمی تونه فکر مرا از او منحرف کنه

این هم یه جور دیوونگـی است ، این رو خودم بهتر از هر کسی میدونم

باز هم دلم هـوای شمال را کرده ، آنجا آرامش خاصی داره شاید هم به این خاطر باشه که با او زیاد شمال می رفتیم

از یاس نـو باز هم خبری نیست ، خدا کنه مشکلات مالی او هم برطرف بشه تا شاید به وبلاگش سر بزنه و یه کمی آرامش به من بده

خوب بگذریم

تابستان هم رو به پایان است ، امسال گرمای هوا واقعا آزار دهنده بود ، این بیماری وبـا هم که دیگه نور اعلی نور است ، نمی فهمم چرا هر چی سنگه برای پای لنگـه ؟؟؟

مردم ایران چه گناهی کردن که هر سال باید انواع و اقسام درد و مرض ها به کشور بیاد ؟

برادرزاده یکی از دوستانم مشکوک به وبـا است  تفلکی فقط 9 سالشه ... کرج زندگی می کنند .... انگار وزارت بهداشت هم هیچ راهکاری پیدا نکرده آنها هم فکر این مردم بیچاره نیستند ... هر کی فقط به فکر خودشه

شما رو بخدا مراقب باشید مخصوصا مراقب بچه ها

فعلا که خـدا هم به ما غضب کرده

 

گل ندارد خنده بر لب بلبل خوش خوان کجاست

                                                            دل نگیرد راه بستان چون گلستان ناکجاست

2 نوشته شده در  84/06/06ساعت   توسط اسي  | 

عذر تقصیر ...

سلام دوستان خوبم می بخشید که مدتی به وبلاگ سر نزدم خواهرم از خارج از کشور آمده بود و اکثر اوقات با او بودم خیلی دوستش دارم بعد از شش سال همراه دخترش به ایران آمده بود و نمیشد تنهایش گذاشت ، یکشنبه برگشت من هم درگیر کارهای شرکت بودم تا امروز ....

خیلی با هم حرف زدیم و دردودل کردیم او از اخلاق شوهرش می گفت و من از عشق پانته آ

شوهرخواهرم فرانسوی است آدم خوبی است ولی هرزه گی های مخصوص خارجی ها را داره و این موضوع شهرزاد رو رنـج میده ... به نظر من که او زیادی حساسیت نشان میده نمیشه که از یک مرد خوش تیپ فرنگی توقع داشت مثل حاجی بازاری ها خودش رو وقف زن و بچه کنه ... شاید هم من اشتباه می کنم

همه آدمها گرفتاری ها و مشکلات خاص خودشان را دارند هیچ کس تو این دنیای وانفسا شاد و خوشبخت نیست

یکروز صرف بستن دل شد به این و آن

                                            روز دگـر به کندن دل زین و آن گذشت

شهرزاد عقیده داشت من باید عشقم رو فراموش کنم و زندگی جدیدی تشکیل بدم

ولی اینکار از عهده من برنمیاد من با عشق او عجـین شدم ، بدون فکر کردن به او می میرم ، چه کسی رو می تونم تو قلبم جایگزین او کنم ؟

باید عاشق باشی تا بتونی درک کنی من چی میگم

ای عشـق شکفتنم بیـاموز ....

تا مرز جنون فاصله ی چندانی  ندارم هر وقت کسی به من میگه او را فراموش کن بیشتر بهم می ریزم و تا مدتها روانـم افسرده و بیمار میشه .... شاید این حالات برای جوانهای بیست تا سی ساله طبیعی باشه اما از من دیگه گذشته ... دست خودم نیست هر کاری می کنم با خودم کنار بیام نمی تونم

شما عشق رو چطور تعبیر می کنید ؟

من عشق رو نقطه اوج زندگـی میدانم ... کی حاضره از اوج پائین بیـاد ؟

تـا در ره عشـق آشنـای تـو شدم

با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی وش من به حال زارم بنگر

مجنـون زمانـه از برای تو شدم

من به این عشق راضی ام ... نمیدونم دیگران چه اصراری دارند که مرا از عشقم که خودبخود دور از من است دورتر کنند .... مگر این عشق که در قلب من است چه زیانـی به آنها میرساند ؟؟؟

چقدر خسته ام ... چقدر احساس پـوچی می کنم

نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص

                                                  کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص

 

2 نوشته شده در  84/06/05ساعت   توسط اسي  |